ساعت بیکاری م و ن ا

سلام..مونا میباشم و ترم 4 کارشناسی گرافیک..هدفای زیادی توی زندگی دارم ک میدونم بهشون خواهم رسید (من نرسم اونا میرسن هه) ..این وب برای من فقط مثه یه دفتره بازه که وقتای بیکاریمو پر میکنه..از اشنایی با دوستان جدید هم خیلی خیلی مسرور خواهم شد :)

ساعت بیکاری م و ن ا

سلام..مونا میباشم و ترم 4 کارشناسی گرافیک..هدفای زیادی توی زندگی دارم ک میدونم بهشون خواهم رسید (من نرسم اونا میرسن هه) ..این وب برای من فقط مثه یه دفتره بازه که وقتای بیکاریمو پر میکنه..از اشنایی با دوستان جدید هم خیلی خیلی مسرور خواهم شد :)

02:15 (DJ mona :) )

وای چقد دی جی بودن سخته!!!دیشب (یعنی تا همبن 2ساعت پیش)

مراسم حنابندونی همون عمو کوچیکه ک گفتم فرداشب عروسیشه بود و من مسئول اهنگ بودم..خیلی سخت بود هر کس یه اهنگی پیشنهاد میداد و میخواست و من باید همه ی سلیقه هارو در نظر میگرفتم و از این پوشه ب اون پوشه دنبال میگشتم...دو بارم دستم خورد ب سیم میما و یه ضد حال درس حسابی زدم بهشون

و یه مسئولیت دیگه هم داشتم و اون فیلمبرداری بود ههه فک کن باید همزمان هم اهنگو عوض میکردم و حواسم بهش میبود هم فیلم میگرفتم تازه یهو دوربین شارژش تموم شد و من همونطور خودمو فلفور رسوندم ب پریز برق 

خلاصه شب خوبی بود اما مثه همیشه با وجود خستگی زیاد خوابم نمیبره 

15:37(سرم شلوغه)

این روزا خیلی سرمون شلوغه پس فردا عروسی عمو کوچیکس و کلی کار ..دیروز رفتم دکوراسیون خونشونو درس کردیم خیلی باحال شد..اینقد خسته بودم تا ظهر خواب بودم..این هفته اصلا به هیچکودوم از کارای خودم نرسیدم در واقع این هفته در اختیار خودم نبودم اصن..ولی خب خیلی کارا کردم(البته برای دیگران) این هفته هم تموم شه دیگه از هفته بعد همه چیز میره رو روال عادیش و من به تموم برنامه ریزیام خواهم رسید..البته این روزاهم با اینکه اصن وقت برای خودم نداشتم اما هرروز یه دوساعتی واسه خودم بود و مثلا تو اون دفترم یه چندتا اتود کاراکتر زدم برای دل خودم ک خب بانمک شده..حالا وقت کردم میزارم..و دیگه اینکه تو اون دوساعت ماله خودم ب وب بعضی دوستان سر میزدم تا از دنیای اینور فقط چندلحظه دور شم..الانم همینطوره..

*


07:45(رفتن مهمونا)

مهمونا دارن میرن.. قرار بود دیشب برن اما پشیمون شدن خخخ

من خوابم میاد ..سر صبح مامان اومده بزور بیدار میکنه ک پاشو این فلشو اهنگاشو خالی کن(فلش دوستان بود و توش اهنگ کرمانشاهی گویا) خلاصه با زورو کتک مارو بیدار کردن..و الانم خوابم میاد اما مجبورم یکم دیگه تحمل کنم/ 

*رفتن..یجورایی دلم تنگ میشه چون انگار ب حضورشون عادت کرده بودم..

الان ساعت 12:16 شبه و من خیلی خسته ام اما خوابم نمیبره ..

چیکا کنم؟!

13:18(فک کنم تولدمه)

امروز تولدمه ولی انگار غیر از همراه اول هیچکس یادش نبود!!!!
ولی بیخیال اصن مهم نییییییییس
تولدت مبارک مونا جوووونم 

10:56(اتاقمو میخوام :()

دیشب تازه بعد دوروز من برگشتم به خونه و دیدم در غیاب من مهمون اومده برامون دوستان کرمانشاهی ..
فک کنم یه چند روزی اینجان..میدونی من نمیگم بده ها نه اتفاقا ما خیلییی مهمون نوازیم..اما نمیدونم چرا باهاشون راحت نیستم. مثلا دوس نداشتم اتاقمو بدن به اقا پسرشون :| اما بدون اجازه من دادن..منم چیزی نداشتم ک بگم!!
خب به هر حال هر ادمی توی اتاقش یه سری چیزای شخصی داره ک دوس نداره چشم کسی بهش بیفته ..اونم من که کل اتاقم سوراخ سمبه اس و کلی دفتر خاطراتو خرت و پرتایی ک از نظر بقیه مسخرس و گاهی عجیب دارم ک دوس ندارم اون پسره ببینه:/
نمیدونم چیکارکنم دوس دارم برم تو اتاقمو وسایلشو بزارم دم در ک بفهمه نباید تو اتاق یه دختر خانوم متشخص اطراق کرد(اتراق؟!)