وای چقد دی جی بودن سخته!!!دیشب (یعنی تا همبن 2ساعت پیش)
مراسم حنابندونی همون عمو کوچیکه ک گفتم فرداشب عروسیشه بود و من مسئول اهنگ بودم..خیلی سخت بود هر کس یه اهنگی پیشنهاد میداد و میخواست و من باید همه ی سلیقه هارو در نظر میگرفتم و از این پوشه ب اون پوشه دنبال میگشتم...دو بارم دستم خورد ب سیم میما و یه ضد حال درس حسابی زدم بهشون
و یه مسئولیت دیگه هم داشتم و اون فیلمبرداری بود ههه فک کن باید همزمان هم اهنگو عوض میکردم و حواسم بهش میبود هم فیلم میگرفتم تازه یهو دوربین شارژش تموم شد و من همونطور خودمو فلفور رسوندم ب پریز برق
خلاصه شب خوبی بود اما مثه همیشه با وجود خستگی زیاد خوابم نمیبره
این روزا خیلی سرمون شلوغه پس فردا عروسی عمو کوچیکس و کلی کار ..دیروز رفتم دکوراسیون خونشونو درس کردیم خیلی باحال شد..اینقد خسته بودم تا ظهر خواب بودم..این هفته اصلا به هیچکودوم از کارای خودم نرسیدم در واقع این هفته در اختیار خودم نبودم اصن..ولی خب خیلی کارا کردم(البته برای دیگران) این هفته هم تموم شه دیگه از هفته بعد همه چیز میره رو روال عادیش و من به تموم برنامه ریزیام خواهم رسید..البته این روزاهم با اینکه اصن وقت برای خودم نداشتم اما هرروز یه دوساعتی واسه خودم بود و مثلا تو اون دفترم یه چندتا اتود کاراکتر زدم برای دل خودم ک خب بانمک شده..حالا وقت کردم میزارم..و دیگه اینکه تو اون دوساعت ماله خودم ب وب بعضی دوستان سر میزدم تا از دنیای اینور فقط چندلحظه دور شم..الانم همینطوره..
*
مهمونا دارن میرن.. قرار بود دیشب برن اما پشیمون شدن خخخ
من خوابم میاد ..سر صبح مامان اومده بزور بیدار میکنه ک پاشو این فلشو اهنگاشو خالی کن(فلش دوستان بود و توش اهنگ کرمانشاهی گویا) خلاصه با زورو کتک مارو بیدار کردن..و الانم خوابم میاد اما مجبورم یکم دیگه تحمل کنم/
*رفتن..یجورایی دلم تنگ میشه چون انگار ب حضورشون عادت کرده بودم..
الان ساعت 12:16 شبه و من خیلی خسته ام اما خوابم نمیبره ..
چیکا کنم؟!